سوال:

سلام
30
ساله ام و مجرد.24 ساعته خانه ام. کاری نیست که برای انجامش انگیزه داشته باشم و به خاطرش بیرون برم. از زمانی جدی به ازدواج فکر کردم که:با پسری آشناشدم به هم علاقه مند بودیم اما بدلیل پرحرارت بودن او ترسیدم آشنایی رو ادامه بدم و خواستم بیاد خواستگاریم که او هم نیومد.البته به او حق میدادم.خودمم مایل بودم بیشتر به هردومون فرصت بدم و ارتباط عاطفیمون شکل بگیره و عمیق بشه و بعد.اما خانواده ام در این مورد به شدت انعطاف ناپذیر عمل می کنند و به شدت طبق معمول منو ترسوندند . همیشه در جزیی ترین مسایلم دخالت میکنند.به همین دلیل همیشه سعی میکردم تصمیماتمو به تنهایی بگیرم و افکارمو ازشون پنهان کنم.اما در این باره برخلاف گذشته ترسیدمو تردید کردم و درمیون گذاشتم.و نتیجه همون شد که فکر می کردم.مانده بودم سرگردان بین دو جبهه که به هیچ کدوم اعتماد نداشتم.در تمام زندگیم راهنمایی جز احساس و الهاماتم نداشتم. دردومین قرار همه چی خوب بود اما من بی دلیل می ترسیدم.بعدم صورت مسئله رو نخونده پاک کردم و تمام.افکار بدبینانه و بدگمانیهای زیادی به ذهنم خطور میکرد و خودم باور میکردم .خودم می بریدم و میدوختم این افکار که در خانواده ام سابقه زیادی داره و اصولا ناشی از روحیات اطرافیانمه.منو به اصطلاح زمین گیر کرد .از اون به بعد بی هیچ حرفی زندگی کردم و او هیچ وقت نفهمید مشکل اصلی من چیه.
او ظاهرا هنوز مجرده چون گاهی به من زنگ میزنه و الان پس از 5 سال که از انموقع میگذره گاهی از شدت تنهایی به تلفنش جواب دادم.گاهی هم خودم زنگ زدم اماسکوت کردم یا حرف اصلیمو نزدم . رفتار بیربط کردم..و رفتار روشنی نداشتم که او عصبی میشد و اون تماسها باعث تحقیر من میشد.به هر حال الان که می نویسم پریروز بازم به من زنگ زد.البته تنها حرفش اینه که بریم بیرون حرف بزنیم. اما من مایلم تلفنی مفصل حرف بزنیم.راستش از زمانی که ذوق ازدواج داشتم و کلی براش برنامه داشتم"خیلی گذشته.چیزی که ازش می ترسیدم سرم اومده.چیزی که در 24 25 سالگی خیلی فعال بودم و با برنامه تا آینده امو بسازم. بعد از اون تاریخ همه فرصتهای زندگی رو با بی توجهی ازش گذشتم.فرصت در همه زمینه.الان بهیچوجه نمیخوام کاری رو شروع کنم. او که گاهی زنگ میزنه تنها کسیه که منو به دنیای بیرون وصل میکنه و ذوق زندگی در من ایجاد میکنه اما بدلیل بی اعتمادی نمیتونم عکس العمل مثبتی نشون بدم و او مثل یه علامت سوال باقی مونده.چیزی از او نمیدونم اما طی صحبتای تلفنی مطمئنم به او علاقه مندم.و او هم همینطور . او تنها گزینه موجوده در حال حاضر.خیلی کم پیش میاد من به کسی علاقه مند بشم خصوصا الان که بهیچوجه در اجتماع نیستم. در سایت همسریابی هم کسی باب میلم پیدا نشد. شما میگید چیکار کنم به تلفنش جواب بدم؟ ممنون

 

جواب :

سلام

شما گفتید هردوتون می خواستید ارتباط عاطفیتون شکل بگیره و عمیق بشه بعد بیاد خواستگاری عرض می کنم شما فکر نکردید اگه ارتباط عاطفی شکل می گرفت و بعد به علتی به هم می خورد مثل اینکه خونواده ها مخالفت می کردن یا اینکه خود شما به این نتیجه می رسیدید که به درد هم نمی خورید چقدر باید رنج و ناراحتی می کشیدید تا همدیگه رو فراموش کنید؟

من مکرر گفته ام که عشق قبل ازدواج نه تنها مفید نیست بلکه مضر هم هست - چون باعث می شه عبوب طرفش رو نبینه یا اگه دید توجیه کنه - و تنها پسندیدن همدیگه به این معنی که دلشون بخواد طرف همسرشون باشه، کافیه و عشق واقعی بعد ازدواج با دیدن هماهنگیهاو نتاسبهای طرفینی ایجاد و مستحکم می شه

به هر حال دیگه گذشته اما به نظر من شما اشتباه 5 سال پیش رو دوباره تکرار نکنید و راهش اینه که شما فکر خودتون و او رو عوض کنید و راضیش کنید که از راه رسمی جلو بیاد و با موافقت خونواده ها با هم صحبت کنید و همدیگه رو بیشتر بشناسید تا اگه مناسب هم بودید ازدواج کنید   

 به نظر من در قدم اول با اطلاع خانواده به تلفنهاش جواب بدید و اگه لازم شد ملاقات هم بکنید اما هدفتون این باشه که در اولین قدم اونو برای خواستگاری راضی کنید و بهش بگید: شناخت بیشتر رو در حین خواستگاری و تحت نظارت خونواده ها پیدا خواهیم کرد

در مورد بی اعتمادی هم که گفتید به نظر من بی مورد نبوده و نیست چون اقدام خارج از چارچوب خانواده ترس داره و تا وقتی کسی به طور رسمی جلو نیومده نمی شه اعتماد کرد که هدفش از رابطه ازدواجه یا نه؟ و این طبیعی هم هست به همین خاطر به شما گفتم که با اطلاع خانواده ارتباط تلفنی یا حضوری رو برقرار کنید

نتیجه اینکه : اشتباه 5 سال پیش رو تکرار نکنید و بهش بگید اگه شما رو می خواد رسما جلو بیاد تا هم از موافقت خونواده ها مطمئن بشید و هم به پشتوانه خانواده با اعتماد کامل و بدون ترس و نگرانی جهت شناخت بیشتر باهاش صحبت و ملاقات داشته باشید  

موفق باشید