سوال :

سلام

دختری 30 ساله هستم، 6سال پیش در زمان دانشجوی در استان کرمان، در اثر یه اتفاق با پسری آشنا شدم که 4 سال از خودم کوچیک تر بود. ما از دو استان مختلف بودیم ، آشنایی ما با یه دعوا شروع شد.خیلی زود بهم علاقه پیدا کردیم.البته اولش من مخالف ازدواج بودم ولی اون اصرار فراوان کرد منم قبول کردم.اون ترم اول بود ومن ترم آخر کاردانی، بخاطر اون کارشناسیم رو هم زدم همون کرمان، و همون سال قبول شدم . و ارتباط ما همچنان ادامه پیدا کرد ، پسر پاکی بود و حریم رو تو ارتباطمون رعایت می کرد.بشدت ابراز علاقه می کرد و منو از لحاظ عاطفی اشباع می کرد بطوری که من دوری خانوادمو یادم رفته بود . از ابتدای ارتباطمون به خواهر و مادرم همه  چیزو گفتم مادرم مخالفت کرد اما من بهش می گفتم هنوز ارتباط داریم ، از طرفی خانواده پسر هم مخالف بودن، هم خانواده من .دو خانواده فکر می کردن بعد دانشجویی از سر ما می افته و فاصله باعث می شه همو فراموش کنیم.تو سال دوم ارتباطمون (هر دوی ما دانشجو بودیم) بهش گفتم اخلاق ما با هم سازگاری نداره بهتره تموم بشه قبول نکرد ولی من حاضر به ادامه ارتباط با اون نشدم.2 روز بعد از بیمارستان زنگ زنگ زد ، خود کشی (قرص خورده بود)کرده بود که خدا بهش رحم کرد یه هفته بیمارستان بستری بود.خانواده اش فهمیدن و از من شاکی بودن.دوباره ارتباطمون شروع شد (دکتر روانپزشکش می گفت احتمال خودکشی دوباره وجود داره رعایت حالشو بکن).سال سوم ارتباطمون اون رفت استان خودش منم شهر خودم و همچنان با علاقه و ابراز محبت قبلی ارتباطشو با من حفظ کرد.حتی چند بار امد شهر ما و ما بدور از چشم خانواده ام همدیگر رو دیدیم. من بعد فارغ التحصیلیم رفتم سر کار و  اونم شغل ازاد پیدا کرد. تو همون سال رسما امدن خواستگاری، خانواده من شروع کردن به ایراد گرفتن و گفتن سربازی نرفته ، کار آزاد رو هم اصلا کار نمی دونستن، خونه نداره، و سنش هم از من  کمتره .گفتند اگه سربازی رفته بود و کار دولتی داشت و خونه داشت باز جای فکر کردن داشت. خلاصه جواب رد دادن.ما همچنان با هم در ارتباط بودیم ، هر چی پول پس انداز داشت خرج کرد تا سربازیشو بخره ، پولشو خوردن معافیش هم درست نشد.به من زنگ زد گفت بخاطر من داره می ره سربازی ، اگه بپاش می ایستم بره سر بازی، بهش قول دادم منتظرش می ایستم.یک سال از سر بازیش گذشت  از شدت علاقه و دوری اش دچار افسردگی شدید شدم دیگه تحمل نداشتم.روزها رو می شمردم بعضی وقتها ساعتها رو هم می شمردم. یه کار دیگه هم گرفتم که حسابی مشغول بشم و گذر زمان رو متوجه نشم باز فایده نداشت.وقتی زنگ می زد  و صداشو می شندیدم انگار دنیا رو بهم دادن اما وقتی تلفن تموم میشد شدیدا دلتنگ می شدم و کارم گریه شده بود. تو شرایط روحی بدی  بودم و  خانواده ام منو درک نمی کردن . یه بار که زنگ زد ،گفتم نمی تونم طاقت بیارم دیگه بهم زنگ نزن من می خواهم ازدواج کنم. این حرف رابرای  لجبازی با خودم گفتم اما نفهمیدم چه بلایی سر اون آوردم،  تو سربازی معتاد شد.  هشت ماه ، هر ماهی یه بار زنگ می زد و لی ابراز احساسات نمی کرد فقط حال منو می پرسید. بعد فاصله تماسهاش شد چند ماه یکبار.ولی من تموم روزهای سربازیشو و سه ماه اخر سربازیش ساعت ها رو شمردم.و اوضاع روحیم همچنان خراب بود.سربازیش   تموم شد. تا اردیبهشت سال گذشته زنگ زد وگفت  نمی تونه به کس دیگری فکر کنه ،من دوباره اشتباهمو تکرار کردم و گفتم من نامزد کردم. داد بیداد راه انداخت و قسمم داد که راستشو بگم . منم گفتم شوخی کردم.دوباره ارتباط ما شروع شد دیگه اون آدم قبلی نبود ، عصبی شده بود قهر می کرد و حتی این قهرش تا یک ماه هم طول می کشید منم عکس العملی نشون نمی دادم تا خودش دوباره زنگ بزنه و شروع کنه ( قبل سر بازیش حتی یه روز هم قهر نمی کرد و اگه من دلخور می شدم وقهر می کردم اینقدر زنگ می زد تا اشتی کنم) تا مرداد ماه1388 به من گفت معتاد  است و رفت ترک کرد .انگار دنیا رو سرم خراب شد گفت که چون تو سربازی تحمل این شکست رو نداشت به مواد رو آورد.البته می تونست به من نگه  چون ما فقط ارتباط تلفنی داشتیم . گفتم حتما تصمیم قطعی گرفته برای ترک.مهر ماه1388 رفتم شهرشون تا ببینمش بطور اتفاقی ابزار استعمال شیشه رو تو وسایلش دیدم ، شاکی شدم قسم خورد مال خودش نیست و دوستش اونو امانت گذاشته پیشش.قرانی را تو جبیش بود در آورد دست گذاشت روش قسم خورد اون مواد استفاده نمی کنه.دوباره اوضاع روحیم بد شد کارم شده بود گریه البته در خفا که کسی نبینه. و همچنان ارتباط داشتیم  به روش نیاوردم ولی از درون داشتم می سوختم .از دی ماه 1388رفت در یه شهرستان دیگه دور از خونشون کار دولتی پیدا کرد که شرایط خانوادمو انجام داده باشه.خواهرش هم تو همون شهرستان زندگی می کنه یه مدت خونه خواهرش بود خواهرش مانع ارتباط من او ن شد بعد یک ماه خونشو جدا کرد و مادرش هم آمد(بچه آخر خانواده است)پیشش حالا همه چی برای ازدواج ما فراهم شد.قبل عیدامسال  مسئله خاستگاری دوباره مطرح شد و خانواده من بشدت مخالفت کردن.داشتم خانواده رو متقاعد می کردم  .که یه دفعه اخلاقش عوض شد، به من زنگ زد و گفت که من تو مدتی که باهاش قطع ارتباط کرده بودم حتما من  با کسی ارتباط داشتم و بهش خیانت کردم.و گفت" هرگز دوباره برنمی گردم"الان تقریبا"بیست روز  ازش خبر ندارم تعادل روحیمو از دست دادم وقت و بی وقت گریه می کنم.خودمو در معتادشدنش مقصر می دونم.دلم براش تنگ شده، به نظر شما من بهش زنگ بزنم؟نگرانم جوابمو نده.خواهش می کنم زود بمن جواب بدید چه کنم؟

 

جواب :

سلام

مهم تر از عشق تو به او اینه که معلوم بشه شما به درد هم می خورید یا نه و وقتی که خونواده ها مخالفت می کنن ادم می ترسه بگه این ازدواج خوبه

من نمی گم خونواده ها همیشه درست می گن اما فکر می کنم که از کنار حرفشون به این راحتی هم نمی شه گذشت

فکر می کنم وقتش شده به خودت بیای چون دیگه دختر 17- 18 ساله نیستی که بگی اسیر عشق شدم و عقلم نمی رسه سی سالته وقتشه که ببینی عقلت چی می گه؟

عقل می گه تو عاشقی ممکنه بخاطر عشق عیبای طرفت رو نبینی به حرف اونا توجه کن چون اگه حرف اونا درست باشه و بعد یه مدت بفهمی که اشتباه کردی یا باید تا اخر عمر بسوزی و بسازی و یا جدا بشی و احیانا تا اخر عمر مجرد بمونی  

به نظر من زمانش رسیده که دیگه کار رو یکسره کنی اگه زنگ نزد تو بهش زنگ بزن اما نه برای منت کشی و یا تجدید رابطه بلکه برای اینکه تکلیف این رابطه رو روشن کنید که یا به ازدواج برسونیدش و یا برای همیشه تمومش کنید

روشن شدن تکلیف هم به اینه که بفهمید واقعا صرف نظر از عشق به درد هم می خورید یا نه راهشم اینه که که هرکدومتون با خونواده هاتون صحبت کنید و قانعشون کنید و اگه اونا راضی نمی شن دو نفری پیش مشاور برید و شرایطتتون رو براش شرح بدید تا اون بگه برای هم مناسب هستید یا نه ؟

اگه به نظر اون برای هم مناسب بودید اونوقت برای جلب موافقت خونواده ها اقدام کنید و بدونید اگه خونواده ها بفهمن که مشاور گفته برای هم مناسب هستید زودتر راضی می شن

به هر حال اگر هم خونواده ها و هم مشاورها گفتن که شما به درد هم نمی خورید و شما نتونستید اونا رو قانع کنید فکر می کنم ازدواج شما ریسک داره و نمی شه گفت که در صورت ازدواج زندگی بی مشکلی خواهید داشت

ضمنا در مورد خصوصیات این فرد چند نکته رو عرض می کنم:

اولا اون به حدی احساساتیه که به راحتی کارهای غیر عاقلانه ازش سر می زنه مثل اینکه از عشق تو خودکشی کرد نگو منو دوست داشته که این کار رو کرده بگو وقتی کسیه که عقلش این قدر تحت تاثیر قرار می گیره و کار غیر عاقلانه می کنه ، بعد ازدواج هم ممکنه وقتی احساساتش تحریک شد از این دیوونه بازیها ازش سر بزنه

ثانیا با توهم خیانت این قدر احساساتی می شه که عشقی رو که حتی براش خودکشی کرده رو کنار می ذاره و می گه می رم و بر نمی گردم این شاید نشون دهنده این باشه که بقدری بد دل و بد بینه که حتی حاضره از عشقش بخاطر بدگمانی بگذره ضمنا فکر نکن این نشونه غیرتشه چون مجازات کردن با توهم خیانت، غیرت نیست بلکه بی منطقی و بدبینی غیر عادیه

ثالثا این قدر غیر معقول عمل می کنه که وقتی شکست می خوره ممکنه به کارهای بسیار بد مثل اعتیاد هم دست بزنه

پس لازمه که این نکات منفی در مورد ایشون باید مورد بررسی قرار بگیره که در صورت ازدواج در زندگی مشکل ایجاد خواهد کرد یا نه

اخرین حرف هم اینکه در مورد ترک اعتیادش هم به هیچ وجه به حرف خودش اعتماد نکن و اگه قرار شد ازدواج کنی حتما با ازمایشهای دقیق از ترک اعتیادش مطمئن بشو

موفق باشید